روزی یکی دو پـــــــُــــــــک...

روزی یکی دو پِـــــــیــک...

روزی یکی دو پُـــسـت...

این است روزهای من...

نفس می کشم

تا به جای مرده ها

خاکم نکنند

اینگونه است حال من

چیزی نپرس

نبــــودن هایــــی هست. . .
كه هیچ بودنــــی جبرانـــش نمــــی كند. .

خـ ـنـבه ے تـ ـلـخ مـ ـטּ... 
 
از گـ ـریـ ــہ غـ ـم انگـیـ ـزتـر اسـ ـت...
 
کـ ـارم از گـ ـریـ ــہ گـ ـذشـ ـتـہ...
 
بـ ـבاטּ مـ ـے خـ ـنـבم ...!

دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتـــــ . . . ! یـــــکــــ دل . . . ! یـــــکـــ آســـمــــان


یـــــکــــ بــــغـــض

و آرزو هــــای تــــــرکــــ خـــــورده

بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی



من دیـــــــــــوانه نیستم

من فقط یک جــــــور خـــــــــــــــاصم

که دیگـــــران نمیتوانند


درکم کنند

جای خالیــت را ...
نه کتاب پر می کند
نه چیپس و ماست...
و نه حتی سیگار ...!
من دلم بغل میخواهد...!!!

چه فرقی دارد ،
پشت میله ها باشی ،
یا در خیابان های شهر درحال قدم زدن ،

وقتی که آرزوهایت ،
در حبس باشند ...

جاذبه سیب ، آدم را به زمین زد
و جاذبه زمین ، سیب را .
فرقی نمیکند؛
سقوط ، سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم میدهد سوی ،
خدا ...

نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی میکـنم

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

یا هیزم شکن پـیــر...!!

گاهی حس اخرین بیسکوییت ساقه طلایی رو دارم...تنها.شکسته...!!!!

داروخانه هم می داند که  زخم هایم چقدر  زیاد است که بقیه پولم را چسب زخم می دهد!

مرغ عشقفخر فروشی نکن ...
معشوق تو نیز به لطف قفس است که وفادار مانده ... !

باید در سراسر این شهر تابلوهایی نصب کرد

 که روی آنها نوشته شده باشد:

 اینجا مردم عموماً دورو هستند

تعجب ممنوع !

به دنبال جايي مي گردم كه ،

 آرام بارانهاي نيامده را بهانه دلتنگي ام كنم

  آرام دلتنگيهايم راسكوت كنم

 آرام دردهايم را گريه كنم

  و آنگاه كه هيچكس حواسش نيست

 آرام بميرم ....

مرد میـــخواهد خـــــاطره ها را

بــــدون اشــــک مــــرور کـــردن...

نميدانم

اين زندگي

دقيقا

چه از جانم ميخواهد

كه اينگونه

پا روي گلويم گذاشته

من كه گفتم...

جانم را هم ميدهم..

خودش نيامد كه بگيرد...

. . . دیگر از این شهر . . .

. . . میخواهم سفر کنم . . .

. . . چمدانم را بسته ام . . .

. . . اگر خدا بخواهد امروز میروم . . .

. . . نشسته ام منتظر قطار . . .

. . . اما نه در ایستگاه . . .

. . . روی ریل قطار . . .

دســت بر عکست که میگزارم مادر

دلـــــــــم سریــع "حمــــد و ســوره" می خواند،

بیچــــاره مــی فهـــمد،

فاتحــــه اش خــــوانده است...

مرید چشم هایم شده ام ......
همیشه به مرادشان رسیده اند .

...
می دانی که!!؟؟ ......
آب نطلبیده ، مراد است .

خدایا!
اگر بازی زندگی منصفانه است،
اگر همه چیز مساوی ست ،

پس چرا هنوز بازی شروع نشده،
من باخته ام!!!!!!

چشـــم هـــــایم تـــب کــــرده اند ...

دائــم عطــسه می کنــند غــم هایــم را !

دلم که بگیرد،
دیگر نه دنیا را می خواهم
نه باران را
نه نوازش باد را
...

دلم که بگیرد
فقط یک وجب خاک می خواهم
برای آرامش ابدی!

اولین بار نیست که گریه میکنم

اما!!!

اولین بار است که گریه ارامم نمیکند

میروم بخوایم کسی چه میداند

شاید فردا در دنیای بهتری چشم گشودم

شب بخیر...

این روزها

دلم عجیب یک

غیره منتظره خوب میخواهد

دِرَخـت با بَـرگ های ِ خُـشک
وَ شـاخه هـای ِ شِکَـستـه هَم ،
هَـنوز درَخـت اََست ..
آدَم اَمـا ،
"دلَش کـه بشـکَنَـد" ،
دیگـر آدَم نمـی شَوَد ! ...

هَـر قدر هَـم که مُـحکـم باشـی

یـک نُـقطـه ..

یـک لَـبخَـند ..

یـک نِـگاه ..

یـک عَطـر آشنـا ..

یـک صِـدا ..

یـک یـاد ..

از دَرون داغونَـت می کُـنَد !

هَـر قدر هَـم که مُـحکـم باشـی ... !!


نِـمی دانَـم آخر ایـن دلتَـنگـی ها ..

بـه کُجـا خواهَـد رسیـد !

دُنیـا پُر شُـده اَز قاصـدَک هایـی

که راهِشـان را گم مـی کُنـند ! ..

نَـه می تَـوانی خَـبری دَهـی ..

و نَـه خبَـری بگـیری ! ...

کاش یک جایی زندگی می فروختند،

               آنهم به شرط چاقو            

اين روزها همه ي آدمها درد دارند.

درد پول، درد عشق، درد قدرت، درد تنهايي...

اين روزها چقدر يادمان مي رود زندگي كنيم!