می خواستم بمانم ، رفتم …
می خواستم بروم ، ماندم …
نه رفتن مهم بود و نه ماندن ؛ مهم من بودم که نبودم …


ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﻳﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ !
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ !


میان آن همه الف و ب و مشق دبستان … آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود …


بالاتر از سیاهی هم “رنگ” هست …
مثل رنگ این روزهای من !

کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض !


گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !

شیشه های شکسته تعویض می شوند …
پل های شکسته ، تعمیر …
آدم های شکسته ، فراموش !!!


قطاری سوی "خـــــــــدا" میرفت،همه مردم سوار شدن

قطاری سوی "خـــــــــدا" میرفت،همه مردم سوار شدن

به بهشت که رسیدن همه پیاده شدن...

و فراموش کردن که مقصد

 "خـــــــــــدا"بود نه بهشت...

راستی مقصد ما بهشته یا خدا

شاید
 
بــعــــــــــد مرگ
 
 حتما خیلی خوش می‌گذره
 
که تا حــــــــــــالا کســــــــــی برنگشته
 
نــه؟؟؟